محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

پسر باهوش مامان

سلام به جیگر خودم عزیز دوردونه مامان روزهای پاییزی هم در حال سپری شدنه وشما پسر گلم روز به روز بزرگتر وآقا تر میشی ومامان وبابا از این بابت خیلیییییییی خوشحالن. البته بگذریم که گاهی هم لجبازی های خاص خودتو داری و مارو کلافه میکنی اینم بخاطر اینه که خیلی مریض میشی و همین کافی که بی حوصله بشی ولی به قول مامانی(مامان خودم)باید حوصله کنیم وباهات مدارا کنیم تا اینکه آروم بشی . البته پسر من که همش لجبازی نمیکنه کارهای خیلی خوبی هم بلده مثلا اینکه وقتی میریم پیش دکترت (خانم دکتر)شما از بس پسر خوبی هستی که حد نداره اصلا گریه نمیکنی،تا میریم میشینیم اولین کاری که میکنی بلوزتو میکشی بالا تا خانم دکتر معاینت کنه ، &n...
18 آذر 1393

تولد عمو وعمه جون

  سلام پسر کوچولوی مامان این روزا خیلی تنبل شدم ، آخه مامانی این ماهی که گذشت شما خیلی خیلی مریض شدی منم تمام وقتمو واسط میزاشتم تا خوب بشی . تو این مدتم همش میومدم به وبلاگت سر میزدم میخواستم مطلب بزارم ولی تنبلی میکردم تا اینکه امروز عزممو جزم کردمو دیگه اومدم تا بازم برات از روزهای خوش کودکیت بنویسم . چند وقت پیش تولد عمه حدیث وعمو آرمین بود عمه حدیث یه تولد خیلی خودمونی خونش گرفت وما هم برای تبریک رفتیم اونجا شما هم کلی با حنان بازی کردی عمه حدیث مهربونترین عمه دنیا تولدت مبارک عمو آرمین بهترین عموی دنیا تولدت مبارک وحالا هم عکسای اون شب خوب   اینم...
18 آذر 1393

آخرین جمعه آبان 93

سلام نفس مامان من اومدم تا یکی دیگه از خاطرات شیرین کودکیتو برات تو دفتر خاطراتت ثبت کنم اومیدوارم روزی که خوندن و نوشتن رو یاد گرفتی و این پستها رو هم تونستی بخونی ازشون لذت ببری و شاد بشی. اینو بدون که تمام هدف مامان از این کار خوشحالی پسر نازنینمه جمعه ای که گذشت (93/8/30) روز خوبی برای گل پسرم بود حالا میگی چرا ،بهت میگم صبح که از خواب ناز بیدار شدی بعد صبحانه خوردن البته بازم با کلی خواهش وتمنا و بخاطر قولی که بهت داده بودیم که اگه پسر خوبی باشی و صبحونتو بخوری جایزت اینه که بری پیش محمد حنان بازی کنی، خلاصه بابا امیرم بقولش وفا کرد شما برد تا با محمد حنان بازی کنی.شما هم باکلی ذوق بقول خودت بباستو پو...
1 آذر 1393

دنیای کودکانه محمد طاها

سلام قند عسلم قند عسل من این هفته ای که گذشته ، هفته پر کاری  برامون بود، خیلی سرمون شلوغ بود (البته خدا رو شکر همه چیز به خوشی بود ) و میدونم تو این چند روز خیلی بهت خوش گذشته و من از این بابت خیلی خوشحالم اول هفته با تولد سوگند شروع شد ،البته تولد بزرگی نبود ،خاله مریم بخاطر ایام محرم یه تولد خیلی خودمونی گرفت تا بعد این روزها یه تولد خوب و مفصل بگیره اون شب بهت خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه شما عاشق فوت کردن شمعی و اون شبم تا دلت میخواست شمع تولد فوت کردی حالا چند تا عکس از تولد سوگند جون سوگند خاله تولدت مبارک نفسم چند روز بعدشم گل مامان خاله عطیه و خاله ...
1 آذر 1393

روزهای پاییزی

سلام قلب مامان خدا رو شکر شما تو این چند وقته حالت خیلی خیلی بهتر شده مارو هم از نگرانی در آوردی گلم مرسی از اینکه باهام همکاری کردی و داروهاتو سر وقت خوردی البته بگذریم که گاهی از بس که دارو میخوردی  بدت می اومد و منم باید تموم خونه رو دنبالت میدوییدم تا بهت داروتو بدم ولی بقول دوست وبلاگیمون ،مامان کیان کوچولو این نیز بگذرد وگذشت (خدارو شکر) نازنازی مامان حالا میخوام چندتا از شیرین زبونی هاتو برات بگم چند وقت پیش بابا امیر تصمیم گرفت ماشینشو عوض کنه و جدیدتر بگیره. یه شب که خونه آقاجون بودیم عمو آرمین خواست یه کمی سربه سرت بذارهو باهات شوخی کنه  بهت گفت که محمدطاها دیدی بابا ماشینتونو فروخت دیگه شما ماشین...
24 آبان 1393

روزهایی که گذشت...

سلام عشق مامان پسرگلم شما این روزا خیلییییییییی مریض شدی و ما رو نگران کردی. آخ الهی برای اون قلب کوچیکت بمیرم که هر وقت سرفت میگرفت دستپاچه میشدی همش میگفتی مامان اِپره (اسپره) منم با تمام غصه هایی که تو دلم بود تورو بغل میکردمو برات اسپره میزدم تا نفست یه کمی بالا بیاد. این روزا اینقد تب کردی و ضعیف شدی که حد نداره. عزیزم مامان خیلی نگرانته آخه شما خیلی زود به زود مریض میشی . ایکاش میشد تمام مریضی هات میومد برای مامان و تو دیگه اصلا مریض نمیشدی. قوربونت برم وقتی که مریض میشی و از پا میفتی اونقدر لجبازو حساس میشی که حد نداره ، حتی نمیزاری مامان بکاراش برسه هرچند میدونم پسرکم  دست خودت نیست ،وای از دست مریضی که آدم بزرگ ا...
20 آبان 1393